تبليغاتX
از روزگار ما - ماشین نو مبارک ،اما ...

... خوب به سلامتی ماشین نو رو هم تحویل گرفتی.

-ای بابا! با کلی تاخیر. ولی خوب می خواستیم پیش از عید باشه که خدا رو شکر رسید. میخوایم با بچه ها بریم... داری به چی اینجوری نگاه می کنی؟جاییش عیب دیدی؟

-نه! ولی این رنگه یا رد خون روی کاپوت؟ اِ اِ روی پلاکش هم هست.

-... به! تو که نصف جونم کردی. چیزی نیست. بچه ها گفتن باید واسش خون بریزیم. ما هم یه خروس کشتیم، خونش رو هم چند جای ماشین مالیدیم برای دفع بلا و تصادف و این جور چیزا...

-......

-به چی فکر می کنی؟ تا حالا ندیده بودی؟

-یاد یه شعر سعدی افتادم:

یکی روستایی سقط شد خرش

 علم کرد بر تاک بستان سرش

 

جهاندیده پیری بر او برگذشت

 چنین گفت خندان به ناطور دشت

 

مپندار جان پدر کین حمار  

کند دفع چشم بد از کشتزار

 

که این دفع چوب از سر و گوش خویش  

نیارست تا ناتوان مرد و ریش ...

-دست شما درد نکنه دیگه...

---------------------------

چنین باور هایی تازگی ندارد ولی برای جامعه ای با این دین و فرهنگ جای سوال دارد.

 1400 سال پیش هنگامی که حلیمه( دایه پیامبر) محمد نوجوان را برای چوپانی به صحرا می فرستاد، خواست چیزی برای دفع بلا و چشم زخم به گوشه لباس محمد بیاویزد. محمد نوجوان پرسید که این چست. و پس از شنیدن پاسخ گفت: نیازی به آن ندارم. خداوند یکتا نگهبان من است.

نوشته شده توسط م. عبدی فرد در دوشنبه 12 فروردین1387 ساعت 2 | لینک ثابت |
 
offshore